دو وجهی "جنگ": چهره قابیلی، چهره هابیلی
در جمع راویان نور- هفته دفاع مقدس – 90 - لانه جاسوسی
بسمالله الرحمن الرحیم
عرض سلام خدمت خواهران و برادارن عزیز. نقشی که بچههای راوی و خادم در مناطق جنگی ایفا میکنند، عملاً نقشی شبیه نقش روضهخوانان کربلاست، کسانی که به اقتضای فاصلهی تاریخی خود با قضیه عاشورا، خودشان در صحنه نبودند ولی بهگونهای از صحنه سخن میگویند و باید بگویند که گویی بودهاند، مخاطب را بهنحوی وارد آن فضا و واقعیت کنند که گوی مخاطب و شنوندهشان هم در آن فضا بوده. این خیلی کار مهمی است و در عین حال حساس. نقل تاریخی که عاری از محتوا و معنویت باشد خیلی آسان است، یک گزارش صرف تاریخی است، در سفر آدم میخواند، حفظ میکند و آن را به کسان دیگری میگوید، با یکمقداری تصنع هم سعی میکند احساسی را به مخاطبش منتقل کند در حالی که آن احساس را خودش هم ممکن است نداشته باشد، اما با یک امر حقیقتاً معنوی و الهی در مورد کسانی که صادقانه همهچیزشان و همه هستیشان را کف دستشان گذاشتند و به میدان آمدند، این کار، خیلی سخت است. از یک طرف خطر گزارشهای تصنعی، غیر واقعی، غیر واقعبینانه، مبالغهآمیز، کمتر از واقعیت، بیشتر از واقعیت، از یک طرف خطر تبدیل شدن سخنان شما و امثال شما به یک گزارش مرده، یک گزارش مرده از یک واقعیت عادی طبیعی. بنابراین از دو طرف دو تهدید مهم متوجه کار شماست. اولین نکته، بین شما قاعدتاً کسی که سنش اقتضا نمیکند که زمان جنگ بوده باشد، شاید در جمع شما، بنده تنها کسی باشم که بهلحاظ سنی در آن دوران بودهام، شاید، نمیدانم، اگر کسی هست بگوید، اولین نکته که باید به آن توجه داشته باشید این است که پس کار شما یک کار بسیار بزرگی است، یک کار بسیار مهمی است، تلاش برای وصل کردن حلقه تفکر دو نسل، تلاش برای بازسازی و احیای یک روح تاریخی بدون اکتفا به جسم تاریخ، تلاش برای انتقال یک فرهنگ که به تمام معنا ممکن است از عصری به عصری و از نسلی به نسلی قابل انتقال نباشد اما جوهره اصلی آن فرهنگ متعلق به هیچ نسلی نیست، در همه جامعهها و در همه زمانها و در همه عصرها و همه نسلها همیشه یک حرف تازه و زنده است. نسل خود ما که در جنگ بودهاند، البته نسل ما که میگویم اشتباه نشود، بعضی فکر میکنند نسل قبلی همه در جبههها بودند، همه، اکثریت مردم و جوانها اهل جهاد و شهادت بودند، بعد حالا ما با این نسل این مشکل را داریم که اینها اینگونه نیست، این خبرها نیست و نبوده، این را بدانید، تقریباً هیچ نسلی در هیچ دورهای اکثریت اهل جهاد و فداکاری نیستند، اکثراً تماشاچی هستند، بیش از دو دهه از پایان دفاع مقدس گذشته ولی این همه بچههای پرشور، جوان، دانشگاهی، درست با همان حال و هوا و روحیه بچههای خطشکن شب عملیات که در صحنهاند، اینها یک چیزهای استثنائی است، خب همین جنگ یک طرف ایران بود یک طرف عراق، آن طرفش را بروید ببینید چه خبر است، همان مقداری که ما شهید و کشته و مجروح دادهایم، آنها هم دادهاند، چرا از آن طرف هیچکس نمیآید مناطق جنگی را نگاه کند؟ سالی چند میلیون. چرا از آن طرف آنها هم همه کشته و قربانی دادهاند، اکثر آنها هم ملت مظلوم بودند که توسط حکومتشان بهزور آورده شده بودند، چرا آن طرف این جبهه کسی افتخار نمیکند؟ کسی دلش نمیخواهد آن هشت را یادش بیاید؟ این را توجه کردهایم؟ نه از آن طرف کاروانهایی برای زیارت مناطق جنگی میآید، نه از آن طرف راوی و خادمی وجود دارد، نه از آن طرف کسی بعد از دو دهه دوست دارد به آن حال و هوا فکر کند، یاد آن فضا، یاد آن عملیاتها، یاد آن بچهها. این بهعلت تفاوت دو تفکر در دو طرف این نبرد است. آن یک نبرد استثنائی در تاریخ نبود، آن قطعهای از یک نبرد مداوم تاریخی است، حلقهای از یک زنجیره نبرد مغالطه در راه خدا و مغالطه در راه طاغوت است که خدا در قرآن صریح این صفبندی را اعلام میکند، متأسفانه تاریخ هرگز بدون جنگ نبوده و نیست چون همواره کسانی طاغوتاند، طغیان میکنند، از حدود الهی و از حدود خودشان عبور میکنند و به حدود الهی و ارزشهای الهی و به حقوق دیگران تجاوز میکنند و جنگها را راه میاندازند بنابراین باید کسانی باشند که از حق دفاع کنند. خداوند در قرآن میفرماید که اگر مؤمنین و مجاهدینی که در برابر اینها بایستند نباشند، تمام حتی صومعهها، دیرها، مسجدها همه در سراسر زمین نابود میشود، در هیچجای زمین دیگر نام خداوند برده نمیشود، دیگر کسی نام حق و عدالت را نمیبرد، دیگر کسی از توحید صحبت نخواهد کرد، چون طاغوتها میآیند و مثل بولدوزر و لودر تاریخ ارزشها را صاف میکنند و میروند، اگر کسانی نباشند که به قیمت جان و مال و حیثیت و همه چیزشان جلوی اینها بایستند. این حرف قطعاً درست است، شما در بستر و در دامان یک ملت کمنظیر و استثنائی واقعاً متولد شدهاید، در این مسئله هیچ شکی نیست، امروز به ضرس قاطع میتوان گفت در دنیا هیچ ملتی مثل ملت ما نیست، این ملت، پیشگام است. اما یک طرف قضیه را هم توجه کنید و آن اینکه وقتی میگوییم ملت، منظور این نیست که کل ملت، مردم، ملت، همیشه به یک اندازه در صحنه بودهاند، هستند و خواهند بود، اینطور نیست. در زمان انبیا هم اینطور نبوده، بعدش هم نبوده، الان هم نیست، بعد هم نخواهد بود. در زمان انقلاب و جنگ هم گرچه توده ملت آمدند اما خیلیها دیر آمدند، همه با هم نیامدند، بار این جنگ روی دوش چند صدهزار خانواده بود، در هر فامیل، الان به فامیلهای خودتان نگاه کنید، بپرسید، در هر فامیلی سه، چهار، پنجتا خانواده بودند که بچههایشان مدام به جبهه میرفتند، بقیه خانوادهها تماشاچی بودند، گاهی اگر این زخمی میشد به عیادتش میآمدند، تقبل الله، اگر شکست میخورد بعضی میآمدند نیش میزدند، همانگونه که قرآن میگوید که در صدر اسلام دقیقاً همینطور بود. قرآن میفرماید مؤمنین دو دسته میشدند: مجاهد و قائد، مجاهدین و قائدین؛ مجاهدین به صحنه میرفتند و با جان و مال و آبروی خود فداکاری میکردند، قائدین میایستادند تماشا میکردند، متدین هم بودند، اگر مجاهدین پیروز میشدند قائدین میگفتند یا لَیتَنا کُنّا مَعَکُم، کاش با شما بودیم، ما دلمان با شما بود، میخواستیم بیایم، نشد. اگر مجاهدین شکست میخوردند و لت و پار به پشت جبهه برمیگشتند، اینها میگفتند به شما نگفتیم نروید، کشته میشوید؟ این عین گزارش قرآن است، گفتگوی بین قائدین و مجاهدین. عین این اتفاق افتاد. عدهای مدام به جبهه میرفتند، خانوادهای بود چهارتا، سهتا، پنجتا، دوتا بچهاش، شوهرش، اینها یکسره منطقه بودند، خانوادههایی هم بودند که پنج یا ششتا جوان گردنکلفت داشتند، پایشان هم به جبهه نرسید، عدهای هم که اصلاً دشمن بودند، مسخره میکردند، بعضی خیانت میکردند. ما آدم داشتیم که رزمنده مجروح میشد اینها میآمدند بالای سرش بهاسم عیادت به او نیش میزدند. همه این تیپها بودند. بنابراین تاریخ با تعارف پیش نمیرود، این تصور که شما فکر کنید نسل قبل همه مجاهد، رزمنده، فداکار، همه اهل عبادت، نماز شب، روزها روزه بودند و شبها نماز شب میخواندند و روزها جهاد میکردند، این خبرها نبود، بخشی از بچهها اینطور بودند، آنها هم که در جبهه بودند همه مثل هم نبودند، یک بخش از مردم هم تماشا میکردند. خود انقلاب هم همینطور بود. انقلاب هم ده، پانزده سال در غربت یک عدهی اقلیتی مبارزه و فداکاری کردند، صدمه خوردند، بقیه یا نمیدانستند یا نمیآمدند. بعد که انقلاب شروع شد و به خیابانها آمدند، تظاهرات که شروع شد، چندصد نفره شد، بعد چندهزار نفره شد، تا رسید به چند میلیون. بعضی روزها خطرناک بود جمعیت کمتر میآمد، بعضی روزها خطر کمتر بود بیشتر میآمدند. بنابراین الان تفاوتی با بیست یا سی سال پیش ندارد، این را بدانید، آنموقع هم همینطور بوده، اینها هم که به جبهه میرفتند، خیلی آدمهای طبیعیای بودند، تیپهای مختلف، آدم داشتیم در جبهه ترسو، آدم هم داشتیم شجاع. خود رزمندهها هم که به جبهه میآمدند همه مثل هم نبودند. مگر الان شما که اینجا نشستهاید همه مثل هم هستید؟ الان ظاهراً همه مثل همید. همین الان یک اتفاقی اینجا بیفتد میبینیم که همه مثل هم نیستیم، یک خطر پیش بیاید، میبینید شخصیتهای همه این بچههایی خوبی که اینجا نشستهاید چقدر با هم متفاوت است. مثلاً اینجا در را ببندند، در را قفل کنند، آب و غذا دیگر نباشد، اینجا گیر بیفتید، کمکم تفاوتها خود را نشان میدهد که چه کسانی شخصیتهای قویتری دارند و چه کسانی ضعیفترند، چه کسانی عادلترند، چه کسانی کمتر عادلند، خودمان را لو میدهیم دیگر. بنابراین ما آدمهای سیاه و سفید نداشتیم، الان هم نداریم. ما توی جبهه آدم داشتهایم که دائم الذکر بود، دائم الذکر و دائم التوجه در حالی که نه دانشگاه رفته بود نه حوزه و لذتبخشترین کارهایی که میکرد، نمازش بود و توی عملیات میگشت سختترین و خطرناکترین کارها را همیشه میخواست و میگفت به من بگویید، هیکلش هم کوچک بود، از همه لاغرتر، اینها که میگویم برای هر کدام اسم یادم هست، نه یکی، زیاد. من شاید بیش از صد نفر از دوستانم شهید شدند و در هفت، هشت عملیات شهادت دهها نفر را با چشم خود دیدم، جلوی من پرپر زدند، با هم رفتیم، بدون هم برگشتیم، یک عملیات، چهار عملیات، شش عملیات، هفت، هشت عملیات اینطور بوده که ما در اکثرشان توفیق داشتیم یا خطشکن بودم یا غواص بودم یا در پاتکها در بدترین شرایط با بچهها بودیم و این صحنهها را دیدیم. هم آدمی دیدیم که در آن شرایط اینطور بوده هم آدمی بود که میترسید ولی برای خدا میآمد جلو، هم آدم دیدهایم که زیر آتش، آتش سنگین میشد، ده، بیست نفر جلوی شما بیفتند، دست و پایشان قطع شود، حالا به منطقه میروید، منطقه، آرام است، شما در آن لحظه خودت را تصور کن، زیر آتشهای سنگین توپخانه، منطقه شیمیایی، این طرف یکی سرش قطع است، یکی شکمش پاره شده، یکی دستش قطع است، یکی چشمهایش نابینا شده و آن پایین افتاده، اینها صحنههای واقعی است، آنوقت در آن لحظه همه مثل هم نیستند. ما رزمنده داشتهایم که در این لحظات میترسیده، برای اینکه ما اصلاً موجودی بهنام رزمنده نداشتیم، رزمنده همین آدمهای معمولی بودند، همین شماها بودید میرفتید منطقه. الان برای شما هم این صحنه پیش بیاید، بعضی گریه میکنید، میترسید، بعضی با وجود اینکه میترسید جلو میروید، بعضی میترسید نمیروید، بعضی هم نمیترسید. گاهی هم آدم خودش را نمیشناسد، گاهی در لحظات خاص آدم خودش را میشناسد، گاهی آدم تصور غلطی از خودش دارد ولی وقتی به صحنه میرود میبیند، الان دیگر وقت رفتن است، آن لحظهای که زیر آتش گیر کردهای، دهانهی آتش را داری میبینی، تیر، مستقیم توی سر و صورتت میآید، این طرف یکی تیر در صورتش میخورد، این طرف یکی پایش قطع میشود، در آن لحظه باید بلند شوی، باید مستقیم به طرف تیربار دشمن بروی، آن لحظه خب همه مثل هم نیستند، یکی کپ میکند و از زمین نمیتواند تکان بخورد، یکی بلند میشود، یکی شجاع است، یکی ممکن است بیکله باشد به قضیه فکر هم نکند همینطور بدود، همه تیپ آدم هست برای اینکه اینها واقعیات طبیعی است، مثل همین الان. الان هم خدای نکرده چنین اتفاقی بیفتد خواهید دید عدهای نمیروند، عدهای میروند، آنها هم که میروند همه مثل هم نیستند. نه انتزاعی و رمانتیک راجع به این حرف بزنیم نه قضیه را عادی و طبیعی کنیم، هنر این است. هنر این است که بتوانیم بدانیم و نشان دهیم در این روایتهایی که میگویید و خدمتهایی که اینحا میکنید که اینها که به جبهه آمدند عین شما و ما بودند، متنوع بودند ولی همه یک خصوصیتی داشتند، همه تصمیم گرفته بودند قدمی برای خدا و دین بردارند و جایی فداکاری کنند. این خیلی مهم است. ولی همه مثل هم نبودند. ما آدمی داشتیم که واقعاً در تمام مدت جنگ چند عملیات با اینها بودیم، در تمام این مدت یک گناه از اینها ندیدیم، از این گناه معمولیها که ما هر روز میکنیم که هیچی، گناههای خیلی کوچک هم ما از اینها ندیدیم، بعضی از این رفقای ما که بعداً شهید شدند، بعضی هم هستند، میگفتم این اصلاً در عمرش یک گناه کرده؟ مثل آدم معصوم بود. اینطور آدم هم دیدیم. آدمی هم دیدهایم که تا وقتی آمده جبهه اصلاً نماز نخوانده بود، در جبهه نماز یاد گرفت. ما غواصی داشتیم در کربلای 4 که گذشتهاش فاسد بود و به جبهه آمد، خودش میگفت من گیر افتادهام آمدهام تا اینجا، اول داوطلب شدم نمیدانستم چی هست، بعد همانطور آمدیم و آمدیم، کمکم به تعارف و رودربایستی یکدفعه دیدم آمدهام بین غواصها، تمام دغدغهاش این بود که من در این عملیاتها شهید میشوم ولی نماز و روزههایم و گناههایی که کردم چه میشود؟ میگفت اگر من در این عملیات کشته شدم و شهید شدم، گناههای من چه میشود؟ اخوی ما میگوید به او گفتم، حالا خودش هم هفده، هجده سال بیشتر نداشت، میگفت به او گفتم همه را خدا میبخشد، او گفت به همین کشکی؟ ایشان گفت از این هم کشکیتر، از این هم کشکیتر. بعد میگوید به او گفتم کجایش کشکی است؟ توبه نصوح همین است دیگر، از این توبه بهتر چه؟ جانت را کف دستت گذاشتهای، تو تائب واقعی هستی، خداوند هم گفته توابین را دوست دارد، همین الان خدا تو را دوست دارد، اگر الان کشته شوی در راه خدا مردهای در حالی که خدا دوستت دارد، حتماً بهشتی هستی و خدا تو را میبخشد. ولی در عین حال شهدا همه مثل هم نیستند. عکس شهدا روی دیوار همه کنار هم هستند اما این را بدانید که شهدا مثل هم نیستند، خود شهدا مقاماتشان با هم فرق دارد، همه بهشتی هستند ولی بهشت داریم تا بهشت. در یک روایت داریم که میدانید اهل بهشت به هم چطور نگاه میکنند؟ آنطوری که شما از روی زمین ستارگان را نگاه میکنید، همه هم بهشتی هستند ولی باز مراتب داریم تا مراتب. اخلاص آدمها با هم فرق دارد، معرفت و آگاهیشان فرق دارد، فداکاریهایشان فرق دارد، سختیهایی که کشیدهاند فرق میکند، به نسبت اینها مقامات بالا و پایین دارد ولی همه بهشتی هستند. ما آدمی داشتهایم که آمده آنجا نماز یاد گرفته تا آدمی داشتیم که یک نافلهاش ترک نمیشد از رفقای خود ما بودند از کسانی که شهید شدند که اینها جلوی چشم ما بودند، رکوع نمازش بیست دقیقه طول میکشید، که من اصلاً میگفتم با تو نمیشود نماز خواند، رکوعهای یکربعه، سجدههای یکربعه، بعد نمازشان تمام میشد سرشان را از سجده بر نمیداشتند، بچهی شانزده، هفده ساله نه آیتاله و مجتهد و اینها، یک بچهی هفده ساله، قبر میکردند تا صبح میرفتند در آن قبرها اهل ذکر بودند، آدم اینجوری هم داشتیم. آدمهایی داشتیم که یک لحظه بیوضو نبودند، آدمهایی داشتیم که یک لحظه باوضو نبودند، همهی اینها بودهاند، همه هم بهشتی هستند، ولی مقاماتشان با هم فرق میکند. حقیقت مسئله را نه بزرگتر از آنچه بودیم بکنیم نه کوچکتر از آنچه بوده، ولی به شما بگویم حقیقت مسئله خیلی بزرگ بود، خیلی بزرگ بود، حتی پایینترین سطح آن که همین بچهی بینماز بود، همین پایینترین سطحش، خیلی بزرگ است، چون تغییری که در این آدم اتفاق افتاده، خودش باشکوهترین تغییر است، اگر کسی بخواهد بفهمد در جبهه جه اتفاقاتی میافتاده همین بدترینش را بگیرد، بدترینش را بگیرد ببیند این چه تغییری کرد، چطور این آدم ظرف بیست روز یا یک ماه تغییر میکرد. این اخوی ما که شهید شد همان روز به من گفت باور کن هر روز این را میدیدی با روز قبل تغییر کرده بود، هر روز میگفت با دیروز تغییر کرده بود، اینقدر سریع رشد میکرد، یکسره هم تا از آموزش برمیگشتیم میدیدیم رفته یک گوشه دارد نمازهای قضایش را میخواند، میدیدیم گوشهای نشسته و دارد گریه میکند. همین بدترین آدمی که آمده جبهه به اصطلاح، بهترین نمونه تاریخی است برای اینکه راجع به او حرف بزنیم چه برسد به بقیه بچهها، بنابراین دو، سهتا توهم از ذهنها بیرون بیاید، نمیگویم در ذهن شما هست ولی من دیدهام توی ذهن بعضی، یک توهم اینکه نسل دهه اول همه اهل جهاد بودند ولی نسل جدید نیستند. نهخیر چنین چیزی نبود. همان دهه اول هم خیلی از جوانها میتوانستند به جبهه بیایند ولی نمیآمدند، عدهای میرفتند، همه نمیرفتند. نکتهی دوم، پایینترین سطح واقعیات جبهه مثل همین شهید کربلای 4 باشد، خیلی شأن بالایی دارد، ببینید از کجا حرکت کرده و به کجا آمده و با چه سرعتی آمده. امام در وصیتنامهاش به عرفای بزرگ میگوید شما چهل سال ریاضت و عبادت کردید، خدا قبول کند اما یک بار هم وصیتنامه این بچهها را بخوانید ببینید یکشبه ره صدساله رفتهاند. واقعاً یکشبه ره صدساله میرفتند. اینها نکات مهم است. در عین حال رزمندهها هم همه مثل هم نبودند نه از نظر آگاهیشان نه از نظر اخلاصشان نه از نظر شجاعتشان نه از نظر فداکاریشان، یکی میترسید، یکی بیشتر میترسید، یکی کمتر میترسید، یکی میترسید ولی در آن لحظه بر ترسش غلبه میکرد یکی نمیترسید، ما بچهی شانزده دیدیم در خط چهل کیلومتر در عمق عراق آن طرف دجله، در محاصره دشمن گیر کردیم و این بچه پانزده، شانزده ساله با اینکه مجروح شده بود مدام راه افتاده بود در خاکریز به بچهها نیرو میداد، حالا نیروهای دیگر همه سنشان از این بیشتر. هم آدم دیدیم سن بالا موجی شده، ترکش خورده، اطرافش چند نفر شهید شده اند، ترسیده، بعد این بچه ی شانزده ساله آمده به او روحیه میدهند، دستش را گرفته و میگوید نترس، محکم باش؛ حالا این جای بابای این بچه شانزده ساله هست ولی این دارد به او روحیه میدهد. همه اینها بوده. اسیر عراقی را بچههای ما گرفتند که وقتی آمده بود این طرف خاکریز دید این طرف کسی نیست چه تعداد کمی از بچهها با دست خالی سه، چهار روز است اجازه نمیدهند دو سپاه دشمن به همدیگر وصل شوند، واقعاً چندصدتا بچه با کلاش و آر.پی.جی، ایستاده بودند درست بین لولای دوتا سپاه عراق، نه دوتا لشکر، یا تیپ، دوتا سپاهش، اینها میخواستند به هم دست بدهند و بیایند توی جزیره مجنون وارد شوند، این وسط چندصد رزمنده بودند با کلاش و آر.پی.جی، دو یا سه روز جلوی اینها را گرفتند، خب اکثر این چندصد نفر آنجا شهید یا مجروح شدند، آمدند گفتند برای اینکه بروید عقب، بلم هست ولی بلم کم است همه نمیتوانند به عقب بروند، عدهای که میخواهند بروند بلند شوند و بروند، آنها که آماده شهادتند بایستند. خب موقعیتی بود که بچهها بلند نمیشدند، کسی نمیرفت، همه به هم میگفتند تو برو. اینها هم بوده. آن وقت افسر عراقی را اسیر کردند و او را به این طرف خاکریز آوردند دید که پشت خاکریز تمام بچهها افتادهاند، یک عده کمی آنها هم تعدادی زخمهای سطحی، تعدادی سالم، پشت خاکریز خوابیدهاند، در حالی که بعضی از بچههای ما چهل و هشت ساعت چیز درستی نخورده بودند، آب منطقه آلوده بود، منطقه هم شیمیایی بود، چیزی برای خوردن نبود، رفته بودند از یک ده عراقی که آزاد شده بود، بچهها رفته بودند نانهای خشکیدهای را آورده بودند هر صد متر از اینها گذاشته بودن که هر کسی گرسنه میشود از اینها کمی بردارد و بخورد تا از گرسنگی نیفتد چون همه چیز تمام شده بود، در این شرایط، یعنی مهمات نبود، کار به جنگ تن به تن رسیده بود، من یادمه در خاک دنبال فشنگ کلاش میگشتیم و نیروهای دشمن آمدهاند، تعداشان چندین و چند برابر، باید گفت صد برابر، تانکها، زرهپوش، توپخانه، همهچیز هلیکوپتر از بالای سر میزند، از جلو توپخانه میزند، پشت سرت آب، سه طرف دشمن، شما چند صد نفر بین دو سپاه عراق و این بچهها به عقب نمیروند. کنار هم شهید میشوند پاره پاره میشوند ولی عقب نمیروند، او کنار این میافتد و این او را به کناری میکشد ولی عقب نمیرود. اینها شنیدنش آسان است، اینها را در فیلمها میبینیم، خارجیها فیم میسازند و این کارهایی که نکردهاند اینجوری حتی نمیتوانند به این قشنگی از آب دربیاورند، سینمای ما و هنرمندان ما هم بیعرضه هستند، اگر این کارهایی که در جبهه ما در این هشت سال بود، یک هالیوودی بالای سرش بود بعد میدیدید تا دوهزار سال چه فیلمهایی میساختند، همه هم واقعی، آنها از چیزهای دورغ هنوز دارند فیلم میسازند، از جنگ بینالملل دوم، هفتاد سال پیش، هنوز دارند فیلم میسازند، فیلمهای دروغ، ما چیزهایی که به چشم خود دیدهایم، هنوز آن نسلی که در جنگ بوده هنوز هست و خودش دیده چه فداکاریهایی واقعی بوده به شما بگویند فیلمی که واقعاً فضای عملیات را نشان دهد، من هنوز ندیدهام، اکثر این فیلمها را هم ما دیدهایم، حقیقتاً مسئله جبهه را نشان ندادهاند، دو، سهتا از آنها کمی نزدیک بود، کمی فضایش نزدیک بوده ، اصلاً کسانی که این کارها را می کنند که خودشان جبهه را ندیدهاند، این تصاویر کلیشهای که از رزمنده درست میکنند، یک چیزی هم یاد گرفتهاند حاجی! سیدت را کشتند، سید! حاجیات را کشتند. اصلاً حاجیات را کشتند چه کسی میگفته در جبهه ها؟ اصلاً این فیلمهایی که میسازند، اکثر این فیلمهایی که میسازند کسانی میسازند که اصلاً جبهه را ندیدهاند یا تا اهواز احتمالاً آمدهاند، یا زمانی که درگیری نبوده در خاکریز بودهاند، در عملیات نبودهاند، در عملیات واقعی نبودهاند، ممکن است در منطقه بوده باشند، توی عملیات نبودن که با نیروی خطشکن جلو بروی و ببینی چه اتفاقاتی میافتد، توی پاتک، در بمباران سنگین که متر متر را دارند میزنند ببینید چه وضعیتی دارد. 24 ساعت، 48 ساعت زیر آفتاب عمودی تابستان بدون خاکریز با آر.پی.جی روی زمین بخوابی، لحظهای که تانکها به 40 یا 50 متری میآیند بلند شوی و بزنی دوباره دراز بکشی، بدون خاکریز 48 ساعت در منطقه بجنگی، اینها را ندیدهاند. آن وقت ببینید هنوز که هنوز است، غرب چه فیلمهایی دارد میسازد، ما هنوز فیلمی که آدم واقعاً به دلش بچسبد، وقتی که میبیند بگوید هان! این واقعاً مثل عملیات بود، ندیدهایم بتوان گفت این دقیقاً فضای ما بود، حق بچههای ما درست ادا نشد، حق این بجهها درست ادا نشد ولی این بچهها هم مثل همین شماها بودند و من مطمئن هستم اگر اتفاقی بیفتد، شماها عین همانها هستید، بعضی از شما از آنها هم بهترید، این را بدانید، این فاصلههای تاریخی و اینها مهم نیست. اولاً همین که در دلتان آروز میکنید آنجا باشید، همین که به آنجا میروید و راوی هستید، خادم هستید، شما این را بدانید چون قلب شما با آنهاست، در پاداش همه آنها شریک هستید، انگار شما در جبههها بودهاید، دختر و پسر. یک روایتی من همیشه اینجور وقتها به بچههایی مثل شما میگویم که دلشان میخواسته بودند ولی نبودند، کسی میآید به حضرت امیر بعد از نبرد جمل یا صفین، میگوید آقا برادر یا یکی از بستگان ما خیلی دوست داشت در این عملیات باشد ولی نتوانست بیاید، حضرت امیر فرمودند واقعاً دلش با ما بود، میخواست بیاید و نتوانست؟ او گفت بله، امام فرمودند که او با ما بود. بعد یک جمله عالی گفتند که شامل همه شما هست. گفت این فامیل ما دلش میخواست باشد، واقعاً میخواست باشد نتوانست بیاید. حضرت فرمودند دلش حقیقتاً با ما بود؟ اگر میتوانست میآمد؟ گفت بله. امام فرمود او با ما بود. بعد یک جمله گفتند خیلی زیباتر. فرمودند امروز در این نبرد کسانی کنار ما جنگیدند که هنوز به دنیا نیامدهاند. این جمله خیلی قشنگ است. فرمودند امروز کسانی در کنار ما جنگیدند، شمشیر زدند و شهید شدند که هنوز متولد نشدهند، آنها هم با ما بودند، این یعنی شماها دیگر، شماها و امثال شما، همانطور که بچههای ما که در زمان جنگ بودند انگار آن روز هم بودند، اینها اگر کربلا هم بودند، میرفتند دیگر، اینها میتوانند بگویند یا لَیتَنا کُنّا مَعَک و نَفوذَ فوضاً عظیما، اینها راست میگوید، بقیه دروغ میگویند، وگرنه آنموقع هم همه میگفتند یا امام حسین یا لَیتَنا کُنّا مَعَک، ای کاش ما هم بودیم و میآمدیم ولی دروغ میگفتن ما اینکه الان هم دروغ میگویند، آنها که همین الان میروند اینها راست میگویند، اینها که در هر زمان میروند، اینها راست میگویند آن زمان هم بودن میرفتند، اینها که الان نمیروند آن زمان هم بودند نمیرفتند، کلاه کسی را که نمیشود برداشت، کلاه خودمان را هم که نمیتوانیم برداریم، کلاه مردم را نمیتوانیم برداریم، ولی نه کلاه خودمان را میتوانیم برداریم نه کلاه خدا را چون خدا اصلاً کلاه ندارد. یک نکته باید به آن توجه داشته باشیم در جهاد و فرهنگ اسلامی، احساسات خیلی مهم است، شور، ایمان، اراده، خیلی مهم است اما همهچیز نیست، اگر بنیان معرفتی نداشته باشد این شور هم موقتی است و هم گاهی خطرناک میشود، با ادا و ادبیات رومانتیک و شعار این کارها درست نمیشود، تا حدی درست میشود آن لحظه که مرگ جلوی چشمت است، تمام این اداها به کنار میرود، هچین قشنگ در میروی، همچین قشنگ آدم فرار میکند، از هیچکس هم خجالت نمیکشی. اینها تا یک حدی است، شعار، شعر، تشویق، تبلیغ، تعظیم، اینها تا یک لحظهای جواب میدهد، دیگر لحظهای که خطر مرگ مسلم است، آنجا دیگر فقط کسانی میتوانند بایستند که مسئهل برایشان حل باشد، اگر حل نباشد، نمیشود، آنجا باید واقعاً به آیات قرآن در مورد جهاد باور داشته باشد آدم، باور نکنی نمیشود، بنابراین شور و احساسات حتماً لازم است، اگر دانش دینی داشته باشی ولی شور دینی نداشته باشی، این ایمان نیست، اطلاعات است، اطلاعات داری ولی آدم این صحنه نیستی، حتماً شور، احساسات، اراده، ایمان، عملگرایی لازم است، صرف دانستن، نامش معرفت نیست، اصلاً در روایات ما میگویند اطلاعات، علم نیست، اطلاعات محفوظات است، محفوظات ما هم لحظه مرگ از ما جدا میشود هم در لحظات خطر از آدم جدا میشود. من یادم هست اولین باری که مجروح شدم چون چهار، پنج بار مجروح شدم توی عملیاتها، اولین باری که مجروح شدم سه، چهار نفر کنار هم بودیم، خمپاره خورد، توی خیبر بود، افتادیم که ترکش توی صورت و گردن و پاهایم خورد، سه، چهار نفر، چند نفری که کنار هم بودیم، وقتی افتادم بلند شدم دیدم اینها همه سر تیر شهید شدهاند و دارند میسوزند یعنی بدنها و لباسهایشان شعلهور شده و آتش گرفتهاند، خودم هم دیدم پاچه شلوارم آتش گرفته، دود و باروت و اینها فضا را گرفته بود، نمی دانم چقدر طول کشید که من هرچه فکر میکردم یک آیه قرآن یادم بیاید، یادم نمیآمد، حالا این همه آیه خوانده بودیم قبلش، قشنگ، ترجمه، تفسیر، همه کارهایش را هم بلدیم، هرچه به ذهنم فشار میآوردم که یک آیه قرآن یادم بیاید در این لحظه، یادم نمیآمد. محفوظات با آدم یکی نیست، از آدم جدا میشود، آنی که جزوی از روحت شده است، آن علم است، بقیه محفوظات است. میگویند آن چیزی که به آن عمل میکنی، علم است، ممکن است خیلی محفوظات داشته باشم ولی اینها علم نیست، علم آن است که وارد روح من میشود. امام مثلا میزد میگفت همه عمل دارند که مرده کاری نمیکند، مرده تکان نمیخورد ولی هیچکدام هم جرأت ندارند شب با یک مرده تنها در یک اتاق بخوابند. برای چه؟ برای اینکه اطلاعات دارند که مردم با آدم کاری نمیکند اما علم ندارند، اما مردهشور علم دارد، مردهشور علم دارد، ایمان دارد که این صدمه نمیزند، کنار مرده که میخوابد هیچی، با مرده صبحانه هم میخورد، چون او از نزدیک لمس کرده میداند که این تکان نمیخورد و کاری نمیکند ولی من و شما میدانیم، کدامیک از شما حاضرید با مرده در را قفل کنند تا صبح کنار مرده بخوابید؟ البته ما زمان جنگ این کار را کردهایم، در را قفل نکردند، شهدای خودمان که حالا بحثی دیگری است، با جنازههای دشمن در منطقه خوابیدم که از سرما یک وقتی یادم میآید این جنازهها را چسباندم به هم رفتم لای اینها که سرما نخورم، منتها آن زمان جنگ بود و جوان هم بودیم، ولی بحث این است که باور نداریم، آن چیزی را که باور میکنیم میشود علم حقیقی ما، والّا بقیه محفوظات ما هستند، مثل اینکه فیزیک و شیمی حفظ میکنیم و وقتی امتحانت را میدهی یادت میرود، یک عده را هم مثل آیه و حدیث حفظ میکنیم، فقه و اصول حفظ میکنیم، حرفهای خوب، اخلاق و اینها حفظ میکنیم ولی جزو روح ما نشده، ولی کسانی آنجا میدیدیم که جزو روحشان شده، آن لحظه که من دارم میترسم، او نمیترسد، برای اینکه او باور کرده آیات مربوط به جهاد و شهادت را و من باور نکردهام. ما یک رفیقی داشتیم سواد درسی حوزه و دانشگاه نداشت ولی اینها همه را باور داشت، ایمان داشت، آنوقت این جملههای آیات و روایات در باب جهاد و شهادت و تهذیب نفس را میآورد، معنی کلماتش را بلد نبود، بنده چون درس طلبگی میخواندم، بلد بودم، ایشان اینها را میآورد من برایش ترجمه میکردم به او میگفتم معنی کلمات را من میفهمم تو نمیفهمی، معنی خود اینها را تو میفهمی من نمیفهمم، چون من اطلاعات داشتم او باور داشت که وقتی نماز میخواند با بچهها میگفتیم برویم کنارش بایستیم موج نمازش لااقل ما را بگیرد، در نماز بلند بلند مثل بچهها گریه میکرد، معمولاً هفتهای دو روز را هم روزه بود، مفقود هم شد، ایشان در هور الهویزه مفقود شد، یک وقت هم قبل از عملیات یک انگشتری داشت داد به ما، میخواهم بگویم پس دو جور میشود حرف زد. شور لازم است، شور بدون معرفت و باور موقتی است، این را داشتم میگفتم، باور بدون شور، اطلاعات محض است، فقط اطلاعات است، وقتی ایمان نیست اینها فقط اطلاعات است، مربوط به محفوظات است، به دردت نمیخورد، هر دوی اینها باید با هم باشد. یک نکته دیگر اینکه گاهی در منطقه راجع به خاک شلمچه، ای نخلها، ای خاک، ای دریا، ای رودخانه، اینها، این خاک و نخل و رود و اینها هیچکاره هستند، اینها به کسی مراد نمیدهند، اگر ارزشی در خاک شلمچه هست بهخاطر ایمانی است که آن بچههایی داشتند که آنجا کشته شدند، یعنی همهچیز باز به انسان برمیگردد، به کمالات علمی و ایمانی و عملی برمیگردد، به عمل صالح برمیگردد، این است که مقدس است، این است که بین زمان با زمان تغییر ایجاد میکند، بین مکان با مکان تغییر ایجاد میکند، تربت کربلا، خاک کربلا بهلحاظ شیمیایی که با بقیه خاکها فرقی نمیکند که، چرا میگویند تربت کربلا؟ چرا این خاک؟ چرا این زمان؟ چرا این مکان؟ چرا این روز؟ چرا این جا؟ بهخاطر یک پدیده بزرگ باشکوه انسانی الهی توحیدی است که آنجا اتفاق افتاده، خاک شلمچه، نمیدانم آب اروند، آب کارون، اینها هیچی نیست، مراد هم به کسی نمیدهد، اصلاً این خاک بهخاطر آن بچهها این خاک شده نه اینکه آن خاکها یک چیزی بوده. اگر به یاد آن ایمان و عمل صالح، کسی به آن جا برود بله آن خاک میشود مقدس، آن زمان، آن مکان، بعد میتوان گفت اینجا با وضو برو، برای چه؟ نه بهخاطر شلمچه و اینها، بهخاطر اینکه اینجا بچههایی فدای حقیقت، فدای عدالت، فدای راه خدا شدهاند، با اراده و آگاهی و آزادی خودشان هم توی صحنه آمدهاند، برای او نه برای چیزی دیگری. حالا میگویند ای نخلهای سوخته! نخلها را ببین چطور هستند. نوستالوژی نخل و آب و خاک و زمین و نخلهای بیسر. اصلاً نخل نه سر دارد نه بدن دارد، هیچی، ما اسمش را میگذاریم نخل بیسر. تعابیر شاعرانه برای احساسات و افکار عمومی خوب است، باید هم باشد، اصلاً هنر یعنی همین، اما یکوقت مجاز را با حقیقت اشتباه نگیری. اروند و شلمچه و فکه هیچ ارزشی ندارد، هیچ ارزشی، مگر بهخاطر مجاهدینی که آنجا شهیده شدهاند، بنابراین آن چیزی که ارزش دارد، جهاد است، شهادت است، و این زمان و مکان بهخاطر جهاد فی سبیل الله قداست و ارزش پیدا کرده است نه بهخاطر خودش. این هم یک نکته. نکته بعدی که اصلاً اصل بحث من آن بود، احساساتی شدیم، جوگیر شدیم، چیزهای دیگری گفتم، فلسفه جهاد است. این را من خواهش میکنم دقت کنید، هم برای خودتان لازم است هم توی منطقه شما بالاخره یا راوی یا خادم، بچههایی که میآیند میخواهند از زبان شما بعضی مسائل را بشنوند، با آنها خاطرات بچهها را گفتن خوب است، خاطرات انتخابشده، نه هر خاطرهای. من یک بار آنجا بودم یکمرتبه چشمانم بسته شد امام زمان من را آورد توی اورژانس و بیمارستان و اینها، این کارها در این جد زیادی که میگویند این اتفاقات و اینها نیست، نبوده، همهچیز در محضر امام زمان (سلام الله علیه و عجل الله فرجه) است، اما اینکه برداری از هر سهتا خاطره یکی امام زمان نقل کند، مسئله نباید لوث شود، اینکه بچهها هر شب در منطقه، همه هر شبهای جمعه امام زمان را میدیدند، این خبرها نیست ولی یک چیز مهمی بود و آن اینکه یکی از دوستان ما بود که من از او پرسیدم شما منطقه بودید، شبهای عملیات، خدمت حضرت رسیدید؟ ایشان گفت نه من متأسفانه توفیق نداشتم خدمت حضرت برسم، من حضرت را ندیدم اما همین برای من کافی است که حضرت من را دید، این برای من ارزشمند و کافی است که ایشان من را دیدند، من ایشان را متأسفانه ندیدم ولی ایشان من را دیدند که من بهخاطر ایشان و بهخاطر اهداف توحیدی ایشان و همه انبیا به جبهه آمدمن و فداکاری کردم، ولی نه، بنده حضرت را ندیدم. نگذاریم اینجور قضایا لوث شود. یکوقتی همان زمان منطقه، یکی از دوستان ما از منطقه آمده بود، همه خاطراتشان را میگویند، اتفاقات را میگویند، خبر هفتم و هشتمش هم، یعنی پنج، شش خبر را گفت آخرش هم گفت راستی بچهها، امام زمان را دیدهاند، خبر هفتم. بعد گفتم بابا اگر دیدهاند که این خبر هفتم نیست، این خبر اول و آخر است ولی اینقدر مسئله را لوث نکنید، اصلاً قرار نیست همه هر شب امام زمان را ببینند، اسب سفید کسی نمیبیند، اصلاً اولاً کجا گفته امام زمان اسب سفید دارد؟ ما نمیدانیم این را چه کسی گفته است؟ در هیچ روایتی ما نداریم که امام زمان اسب سفید دارند یا اسب دارند یا با اسب می آیند، اصلاً نه چیزی در روایات است نه کتابهای ما، من نمیدانم اصلاً چه کسی گفته ایشان با اسب سفید همهجا میآیند؟ این خیال میکند مثلاً بگوید آقا با اسب سفید آمدند و من مجروح بودم یکمرتبه چشمانم را بستم و یکمرتبه دیدم در بیمارستان در اهواز هستم آن وقت این درست میشود و اسلامی میشود! نه آقا، اسلامی این است که کسی برای خدا، به امر خدا، به خواست ولی خدا، امام زمان و نائب امام زمان، تکلیفش را بفهمد و برود فداکاری و جهاد کند، میخواهد اسب سفید بیاید میخواهد نیاید، مگر اصلاً کسی برای اسب سفید به جبهه رفته است؟ همین حرفی که این رزمنده قدیمی همین دوست ما گفت، خیلی خوب جوابی داد. آقا شما حضرت را دیدید؟ گفت نه من متأسفانه حضرت را ندیدم، ولی حضرت من را دیدند، ایشان من را دیدند، همین برای من کافی است. اصلاً کسی که به شرط دیدن اسب و شمشیر و نور و این چیزها به جبهه برود، این تاجر است، این مجاهد نیست. میرویم جبهه که آقا را ببینیم انشاءالله. اصلاً چه کسی گفته؟ چه کسی از تو چنین چیزی خواسته؟ من نمیفهمم چه کسی از ما خواسته که آقا را ببینیم؟ کجای شرع، کدام امام، کدام پیغمبر به ما گفته یکی از برنامههایتان این باشد که سعی کنید آقا را ببینید، کجا چنین چیزی را گفتهاند؟ اگر یک روایت، یک دستورالعمل، یک فتوا، یک توصیه دینی اخلاقی دیدید یا دارد، کسی بیاید به ما هم بگوید که ما از این به بعد برویم ببینیم که آقا شما یکی از برنامههایتان این باشد که باید آقا را ببینید. چه کسی چنین چیزی را گفته؟ اصلاً آقا غایب شده است که او را نبینیم، اصلاً فلسفه غیبت این است که من و شما نبینیم ولی در این مسیر باشیم. از امام پرسیدیم اگر ما حضرت را نبینیم و از دنیا برویم، چطوریم؟ حضرت فرمودند اگر در راه ایشان هستید، امام (ع) فرمودند اگر در مسیر ایشان که مسیر قسط و عدالت و توحید جهانی است، در آن مسیر تلاش میکنید، اگر به مرگ طبیعی هم بمیرید مثل کسانی هستید که پیش چشم ایشان در انقلاب آخرالزمان کشته و شهید شدهاید، مثل کسی که در خیمه فرماندهی او حضور داشته، کَمَن کانَ فی فُسطاتِه، عین تعبیر روایت است. بنابراین اینکه فکر کنیم جبهه اینطوری است که اولاً همه معصوم به دنیا آمدهاند و تا آخر معصوم بودهاند، نیست. نه آقا، ما آدم داشتیم جبهه بوده بعد آمده پشت جبهه دزد شده. چه میگویید؟ خیانت کرده، ضد انقلاب شده، بیدین شده، ما آدم داریم جبهه بود الان در کانادا یکی از دوستان رفته میگوید اصلاً نماز نمیخواند، آدم هم داشتیم عرقخور آمده در جبهه تغییر کرده، شهید شده، همینطور که در صدر اسلام هم چنین آدمهایی بودهاند، صدر اسلام هم همینطور بودند. همه فرشته بودند تا آخر فرشته ماندند بعد هم فرشته هستند تا آخر عمرشان، همه لااقل یک بار امام زمان را دیدهاند، مدام اسب سفید در جبههها میآمده همه را به اورژانس میبرده. این را ببینید، خواهش میکنم گوش کنید، ایمان حقیقی، ایمان به غیب است، اینها میخواهند آن را ایمان به شهود بکنند. اینها میگویند من تا با این چشمانم امام زمان را نبینم، همه نبینیم، امام زمان را نمیشود باور کرد، باید ببینیم. اگر او را ببینید که دیگر ایمان به غیب نیست، ایمان به شهود است، کفار هم چنین ایمانی را بلدند، کفار هم الان ببینند باور میکنند، چنانکه قرآن میفرماید کفار به پیامبر میگفتند اگر راست میگویی که خدا هست أرِنا الله جَهرتاً، خدا را آشکار و محسوس به ما نشان بده، چشم ما چاکر شما هستیم، ایمان میآوریم، اینکه کافر است، ماتریالیست است. من تا امام زمان را نبینم، باور نمیکنم، بنابراین اینها حتماً دیدهاند. نهخیر آقا، ندیدیم. ندیدیم ولی توی این راه حرکت کردیم، باز هم میکنیم. اویس قرنی زمان خود پیغمبر، پیغمبر را ندیده به او میگویند صحابی پیغمبر، آمده رفته چون مادرش مریض بوده باید پیش مادرش برمیگشته، پیامبر آمدند گفتند بوی بهشت میآید، چه کسی اینجا بوده؟ گفتند فلانی آمده شما را از راه دور ببیند شما نبودید، پیغمبر را ندیده رفته، به او صحابی بزرگ پیامبر میگویند، عملیاتها همهجا معجزه میشده، نه، بعضی از عملیاتها هم ما شکست میخوردیم، همانطور که خود پیامبر و اصحاب پیامبر گاهی شکست میخوردند، مگر در احد شکست نخوردند؟ آقا! اگر الهی هستی پس حتماً همهجا پیروز بودهای، نهخیر، اصلاً فرق مومن و کافر در این است، مومن میگوید چه پیروزی چه شکست در راه خدا برای ما علی صبیه است، این است فرق مومن و کافر، قرار نیست همیشه و همهجا مومن پیروز شود، نهخیر آقا، در شرایطی گیر میکردی مومن خالص هم بودی، اسلحهات گیر میکرد، تیر نمیزد، امام زمان هم نمیآمد مشکل را حل نمیکرد اسیر نمیشدی پس بگوید اوه پس یک مشکلی بوده، این قسمت از جبهه خلاف شرع بوده حتماً. نهخیر آقا این واقعیت جهاد فی سبیل الله است، همیشه سنت الهی همین است. آیا حضرت بودهاند؟ حتماً بودهاند. حجت خداست، ولی خداست، در روایت هست اعمال ما به ایشان عرضه میشود هر هفته، مدام، همه را با اسم و رسم میشناسند، اینها حتماً هست، قطعاً ما را میشناسند، اما چه کسی گفته قرار است همه ما ببینیم تا باور کنیم؟ بنابراین جنگ ما بهلحاظ فیزیکی یک جنگ معمولی، آدمها همه مثل شما، همه مثل هم، تیپهای مختلف، فرقشان این بود که یکمرتبه تغییر کردند، همه برای خدا حرکت کردند، باید بتوانیم هما چیزی که بوده است را درست بگوییم، باورپذیر هم هست، موثر هم هست.
خب من فقط چند آیه برایتان بخوانم. دو، سه نکته راجع به جهاد برایتان بگویم، فرهنگ جهاد در ذهنتان باشد، هم خودتان بدانید هم به بقیه اینها را منتقل کنید. جهاد در فرهنگ قرآنی فقط جنگ نیست. تمام عرصههای زندگی، عرصه جهاد است. این اصل اول. یک مومن با تعریف قرآنی در تمام مقاطع زندگی و در تمام عرصهها مجاهد است. جهاد عاطفی و اخلاقی داریم. جهاد با نفس داریم، اصلاح خود، تکامل شخصیت خودمان. جهاد مالی، اقتصادی داریم، کسی که تلاش میکند از راه مشروع و عادلانه خودش و خانوادهاش را تأمین کند، تولید ثروت کند و مازاد نیازش را هم به دیگران بدهد، مجاهد است. جهاد اخلاقی داریم، کسی که رفتار خودش را اخلاقی کند و سعی کند اخلاق و عاطفه و انسانیت را در جامعه گسترش دهد، مجاهد است. جهاد علمی، که حالا که دیگر در جهاد علمی داریم شهید هم میدهیم، ترور علمی دیگر ندیده بودیم، ترور دانشمند، ترور علمی، ترور اعتقادی و سیاسی و ایدئولوژیک و نظامی و اینها دیده بودیم، دیگر ترور علمی ندیده بودیم، این را هم دیدیم الحمدلله؛ جهاد علمی یک نوع از جهاد است. جهاد اقتصادی، جهاد سیاسی، جهاد در خانواده، تلاشی که مرد خانواده برای تأمین خانوادهاش میکند، تلاشی که زن خانواده برای تأمین نیازهای خانواده، شوهر و فرزندانش میکند، جهادی که مرد برای تأمین همسرش می کند، زنش و بچههایش، جهاد بچههای برای انجام امور. یعنی تمام عمر و تمام زندگی شبکهای از حقوق متقابل میشود و تمام عمر مراحل مختلف یک جهاد میشود، مدام در عملیات جهادی هستی، جهاد اقتصادی، علمی، سیاسی، اخلاقی، تا برسد به جهاد نظامی. بنابراین وقتی میگویند جهاد، زنها معمولاً آن به ذهنشان میآید، آن آخرین مرحله و یکی از مراحل جهاد است و الّا در دوران صلح و جنگ، خواستهاند که ما همه مجاهد باشیم، مجاهد در خدمت به خلق. جهاد عدالتخواهی، جهاد سازندگی، جهاد خدمت به محرومین. تمام زندگی، جهاد است. جهاد در برابر مشکلات زندگی. شما فردا هر کدام در زندگیهای خود مشکلاتی خواهید داشت، یک جهاد بزرگی است که آدم در برابر مشکلات زندگی خانوادگی و شخصیاش از پا در نیاید، مسائل را درست حل کند و به جلو برود، با زنش، با شوهرش، با بچههایش، با همسایهاش، با پدر و مادرش، با دوستانش، با همکارانش. بنابراین کل زندگی سراسر جهاد است. این یک. نکته دوم در باب هدف جهاد، هدف جهاد در اسلام قسط است، عدالت است، گسترش ارزشهای الهی است، بر خانواده، بر شهر، بر جامعه، بر کشور تا بر جهان که جهاد بینالملل که به آن صدور انقلاب میگویند و در واقع امر به معروف جهانی و نهی از منکر جهانی است، آن هم مرحله بعدی جهاد است، به قدری که مجاهد قدرت دارد، دایره جهاد گسترش پیدا میکند، جهاد و امر به معروف و نهی از منکر، هیچ حد و مرزی و خط قرمزی ندارد، از اصلاح شخص خودم شروع میشود، این را که دیگر میتوانم، اگر دستم به هیچجا نرسد، دستم به خودم که میرسد، از جهاد با نفس، اصلاح خودم شروع میشود تا اصلاح جهان، صدور انقلاب و نهضت عدالتخواهی در سراسر جهان، مبارزه با منکر و دفاع از معروف و ارزشها در سراسر عالم، دفاع از مظلوم در سراسر عالم که حضرت امیر به امام حسن و امام حسین (علیهم السلام) فرمودند که کونا لِظالمِ خسما و للمظلومِ عونا، یعنی در هیچ صحنهای از محله و سر کوچه تا آن طرف عالم نسبت به ظلم بیتفاوت نباش، هر جا کسانی دارند به کسانی ستم میکنند، شما بگویید ما بیطرف نیستیم، ما کنار مظلوم هستیم و توی صورت ظالم میایستیم، نه ملیت، نه مرز، نه نژاد، ما فلان قارهایم کاری به آن قاره نداریم! قاره چیست؟ ما این طرف مرزیم شما آن طرف مرزید، صد متر با هم فاصله داریم، خب حالا اگر تو آن طرف مرز به دنیا آمده بودی اگر مادر تو صد متر آن طرفتر تو را به دنیا آورده بود تو برای آن ملت بودی نه برای این ملت، یعنی اینجا دیگر انسانیت فرق کرد؟ هیچ مرزی نیست که انسانیت، جهاد و عدالت و ارزشهای توحیدی را محدود کند، ما باید جهانی بیندیشیم، جهانی میاندیشیم و جهانی عمل میکنیم. جهانی بیندیش و جهانی عمل کن، چون دشمنان شما دارند جهانی عمل میکنند، اصلاً آنها مرز میشناسند؟ الان من از شما سئوال میکنم آمریکا، ناتو مرز میشناسد؟ پشت کدام مرز ایستادهاند؟ تمام عالم را به خاک و خون میکشند و جنایت میکنند، به ما میگویند مرزهای بینالملل، کدام مرزها؟ مگر تو مرز میشناسی؟ مرزها برای آنها نیست، برای ماست. پس جهاد اصلاحی، جهاد، یک امر اصلاحی است، گسترش ارزشها و مهار و تعلیم و تربیت الهی و عدالت و قسط در سراسر جهان، این هدف جهاد است. یعنی هدف نهایی، خدمت به بشریت و رشد انسانهاست، حقوق مادی و معنوی انسانهاست، این هدف جهاد است. اگر دشمن ما را مجبور به جنگ کرد، این شکل نظامی هم به خودش میگیرد اما هدف خونریزی نیست، از نظر فرهنگ اسلامی، خونریزی یک هدف مقدس نیست. اگر گفتند اصالت با جنگ است یا با صلح؟ میگویمم اصالت با عدالت است، هرچه که در خدمت عدالت است، آن درست است، گاه جنگ، گاه صلح، اما بین خود جنگ و صلح اگر قرار است انتخاب کنیم، اسلام اصالت صلح است. قرآن میفرماید الصُلحُ الخَیر. قرآن میفرماید اگر دشمنی که دارد با شما میجنگد، پیشنهاد صلح کرد و صادقانه بود، نه دورغ، تاکتیکی نه، واقعاً به حق گفت من اشتباه کردم، به مرجع خودم برمیگردم بیا تمامش کنیم، قرآن میفرماید جواب رد ندهید، بپذیرید، اما کلاهتان را برندارند. پس اصالت، صلح است. خون و جان یک نفر از نظر ما ارزشش مساوی با همه بشر است، یک نفر کشته شود، اضافه است. پیامبر در جهادهایی که پیش میآمد میفرمودند فکر نکنید که هدف، کشتن تعداد بیشتری از افراد است، به رزمندهها میگفتند، که فکر کنید هرچه از دشمن بیشتر بکشیم، خدا راضیتر میشود، فرمودند نه، هدف، هدایت بشریت است، حتی با آنهایی که میجنگیم ما میخواهیم آنها هم هدایت شوند، میخواهیم آنها را هم نجات دهیم، تا میتوانید نکشید، تا میتوانیم نکشیم و کشته نشویم، نکنیم این کار را. در هیچ نبردی اولین تیر را اینها نزدند، میفرمودند بگذارید اول آنها بزنند، بگذارید اولین کشته از ما باشد، اول ما کشته بدهیم، اول نکشیم، اول ما مقتول باشیم نه قاتل، بگذارید آنها قابیل باشند ما هابیل، بگذارید آنها قابیل باشند ما هابیل، بعد که وظیفه ایجاب کرد دست به سلاح میبریم اما نه بهخاطر لذت بردن از جنگ، پیامبر فرمود از جنگ، از کشتن، لذت نبرید. حضرت امیر میفرمایند که آن کسی که دارد قانون را اجرا میکند، حد الهی را جاری میکند، این در نهج البلاغه هست، فرمودند حتی وقتی داری حد را جاری میکنی، مثلاً یک آدم فاسدی یک کار کثیفی کرده، مثلاً باید شلاق بخورد، فرمودند وقتی داری حد را جاری میکنی، لذت نبرید که آخ جان، خوردی، بخور، یکی دیگر هم بزنم که حالش را ببرم، این آدم مریض است، کسی که از زجر دادن کسی لذت میبرد، بیمار است، حتی از زجر بودن یک انسان فاسد نباید لذت برد. پیامبر و اهل بیت قرآن را آموزش میدهند، وقتی مجبور میشوی بجنگی، بجنگید بدون کینه، بدون کینه شخصی میجنگید. وقتی کسی را اسیر کرده بودند، وقتی اسرای دشمن را داشتند میبردند، دیدند پیامبر لبخندی گوشه لبش است، یکی از اسرا گرفت بله، باید هم بخندی، تا دیروز ما آقا بودیم شما کارهای نبودید، حالا شما رئیس شدهاید و ما گیر افتادهایم، پیامبر فرمودند داری اشتباه میکنی، اشتباه کردی، این خندهی من، خندهی لذت و پیروزی نیست، این لبخندی که زدم لبخند تعجب است، از اینکه من میخواهم شما را نجات دهم شما خودتان مقاومت میکنید، من میخواهم شما را نجات دهم شما بر صورت من شمشیر میکشید، مثل این است که شما به کسی آب تعارف کنید او توی گوشت بزند، پیامبر فرمود لبخند من از این بود، نه از باب اینکه من دارم از اینکه شما اسیر شدهاید لذت میبرم. پس ما از کشتن کسی، از زجر کسی، لذت نمیبریم، یک مجاهد لذت نمیبرد. مجاهد، گلادیاتور نیست، عاشق خشونت و خونریزی نیست، اصل، عدم خشونت است، اصل، عدم خونریزی است، اصل، صلح است. جنگ بسیار چیز بد و کثیفی است. یکی از بدترین پدیدههای عالم، جنگ است. جنگ، نابود میکند، جان، مال، خانواده و آبرو را نابود میکند. جنگ، بچهها را یتیم میکند. جنگ، زنان را بیشوهر میکند. جنگ، آدمها را از پا میاندازد، چشم و پا و دستت را از کار میاندازد، 20 سال، 30 سال صدمه میخوری، جنگ چیز بدی است، اما همین جنگ که از یک طرف پلیدترین پدیده تاریخ است، سیاهترین پدیده تاریخ، جنگ است، اینقدر جنگ کثیف است که وقتی خداوند متعال دارد حضرت آدم و حوا را میآفریند، فرشتگان سئوال تقریباً اعتراضی میکنند، یکی از استدلالهایی که فرشتگان میکنند که این چه موجودی است که داری خلق میکنی، یَسفِکُ الدِماء است، میگویند این خون میریزد، آخر یک موجودی به این خشنی، این چه موجود وحشی و خشنی است که داری میآفرینی؟ اینها خون میریزند، اینها همدیگر را میکشند، خداوند میفرماید این یک بُعد از او است، إنّی أعلَمُ ما لاتَعلَمون، یک چیزی در این بشر موجود هست که تو آن را نمیبینی، شما آن را نمیبینید، همین موجود که ممکن است اینقدر پست بشود که خون بریزد، همین موجود اینقدر اوج میگیرد که من بهخاطر آن میگویم به او سجده کنید. انسان، دو بُعد دارد. همین جنگ که پلیدترین و سیاهترین پدیده تاریخ است، بهنظر من چیزی بدتر از جنگ در پدیدارهای انسان نیست واقعاً، تا آثار جنگ را در اجتماع و اقتصاد و اینها نبینی، متوجه نمیشوی، قرآن میفرماید این هلاک حرث و نسل است، حرث و نسل را نابود میکند، هم آدمها را نابود میکند، هم طبیعت را، زندگی را، اقتصاد را، همهچیز را نابود میکند. حیات در فرهنگ قرآن مقدس است. زندگی، مقدس است. زندگی یک حیوان، مقدس است. پیامبر میفرماید در روایت ما دارد اگر از کنار درختی میگذری، یک برگ را بکنی این مقدار نباید به زندگی حمله کنی، این مقدار نباید حریم زندگی را بشکنی، زندگی یک برگ مهم است. حضرت امیر میگویند اگر تمام قدرت این هفت اقلیم و تمام عالم را در اختیار من قرار دهند، فقط یک مورچهای دارد از اینجا رد میشود، دانهای از جو یا گندم در دهانش هست، همین را از او بگیر، نمیخواهد آن را بکشی، همین غذا را از دهان این مورچه بگیر، کل قدرت عالم را به تو میدهیم، امام میفرمایند به خدا سوگند این معامله را نمیکنم، به خدا سوگند. پس ببینید یک مکتبی که اهمیت یک دانه گندم در دهان یک مورچه از قدرت تمام عالم بیشتر است، این حق بیشتر است، اینقدر حق و حقوق برایش مهم است، نگاهش به جنگ معلوم است. حالا سئوال. پس چرا از این طرف باز یک چنین تجلیلی و تقدیسی از جهاد و جنگ شده است؟ برای اینکه جنگ، دو چهره دارد. یک چهرهاش چهره پلید آنهایی است که جنگها را شروع میکنند و تحمیل میکنند و جنایت میکنند، به دیگران تجاوز میکنند، این کثیفترین چهره جنگ است، این چهره قابیلی جنگ است، این مظهر شیطان است، اما همین جنگ و جهاد یک طرف دیگر هم دارد، این سکه یک روی دیگر هم دارد، یک چهره دیگر هم دارد و آن روح هابیلی این جنگ است، روح الهی جنگ است، او در مجاهد متبلور میشود، کسی که از جنگ متنفر است، تشنه به خون کسی نیست، اما برای دفاع از حقیقت مجبور است دست به سلاح ببرد. آن وقت قرآن به این آدم، نه، به اسبش، نه، به پای اسبش، نه، به سُم پای اسبش، نه، به سنگی که سم پای اسبش به آن میخورد، نه، به جرقهای که از برخورد سم پای اسب مجاهد با یک سنگی برمیخیزد، خداوند به او جرقه قسم میخورد، میگوید آن جرقه هم مقدس است، برای اینکه تو داری از همهچیزت میگذری، از جنگ متنفری ولی بهخاطر دفاع از حقیقت، عدالت، کرامت انسان، توحید، دفاع از انسانهای مظلوم، داری میآیی تا همهچیزت را بدهی. آن وقت بعضی میگویند چرا کوچه به اسم اینها میکنید؟ وقتی کوچه به اسم شهید است، اعصابهای ما خرد میشود! یک کاری کردند که یک بچه شهید یک وقتی در دهه گذشته آمد به من گفت که... من میدانستم پدرش شهید شده، بعد دیدم در دانشکده نگفته بابای من شهید شده، گفته بابای من سکته کرده یا تصادف کرده، گفتم برای چه؟ گفت نمیخواهم بفهمند، من به او گفتم خاک بر سر تو و رئیس دانشگاهت و استادت و همکلاسیهایت با هم، خاک بر سر همهتان، ارزش شده ضد ارزش و ضد ارزش، ارزش شده است؟ در دنیا به آدمهایی که مجاهد نیستند، از کنار جبهههایشان رد شدهاند بعد از 50 سال هنوز افتخار میکنند و پز میدهند، اینجا خون این بچهها هنوز تازه است تو جرأت نمیکنی بگویی پدرت شهید شده؟ خاک بر سر آن رسانههایی این مملکت و مسئولینش که اینقدر احمق و ابله هستند که درست از بزرگترین پوانها و ارزشها عقبنشینی میکند و ارزش، ضد ارزش میشود. حالا فضا فرق کرد، الان خیلی بهتر شد، ده، پانزده سال پیش تا اسم شهید و جبهه و اینها میآمد من را هو میکردند، البته من که از رو نمیروم، من هم آنها را هو کردند، از پایین چند نفر من را هو کردند من هم آنها را هو کردم، گفتم هو کنید، این خیال کرد الان هو بکند ما کنار میرویم و میگوییم اینها من را هو و مسخره کردهاند من دیگر در خانه مینشینم، من کاری میکنم تو بروی در خانه بنشینی، چنانچه شد، به خانههایشان رفتند و بعد هم از مملکت رفتند، الان آمریکا و انگلیس پای رسانهها از آنجا مینشینند فحش میدهند، یک وقتی اینها ده، پانزده سال پیش، حاکم مطلق بودند، کسی جرأت نمیکرد با اینها حرف بزند. منطق قرآن این است. از این منطق جهاد را بگویید، بشنوید، بحث کنید، دفاع کنید، احیا کنید. سئوال: نگاه اسلام به جهاد؟ اول نگاه اسلام به ارزش جان انسانها. آیه 32 سوره مبارکه مائده، اعوذَ بِاللهِ مِنَ الشیطانِ الرجیم. مِنْ أَجْلِ ذَلِکَ کَتَبْنَا عَلَى بَنِی إِسْرَائِیلَ، این قانون خداوند است نه الان، از اول تا امروز، از زمان بنیاسرائیل پیامبران الهی با آنها هم همین را گفتهاند امروز هم پیامبر شما به شما و به همه بشریت دوباره همین را میگوید، این منطق ثابت خداوند در همه نهضتهای انبیاست. چی؟ مِنْ أَجْلِ ذَلِکَ کَتَبْنَا، اینگونه بود که نوشتیم، و قانون گذاردیم، خط قرمز کشیدیم، که چه؟ أَنَّهُ مَنْ قَتَلَ نَفْسًا، هر کس یک تن را بکشد، بِغَیْرِ نَفْسٍ أَوْ فَسَادٍ فِی الْأَرْضِ، بدون اینکه او کسی را کشته باشد یا فساد و کثافتکاری در زمین کرده باشد که مستوجب نابودی و اعدام باشد، یک انسان بیگناه، یک خون بیگناه بریزید، فَکَأَنَّمَا قَتَلَ النَّاسَ جَمِیعًا، پس گویی همه بشریت را یکجا کشته است. کشتن یک نفر مساوی با کشتن هفت میلیارد آدم است. خون، اینقدر مقدس است. و َمَنْ أَحْیَاهَا فَکَأَنَّمَا أَحْیَا النَّاسَ جَمِیعًا، و هر کس یک تن را احیا کند، یک نفر را از مرگ نجات دهد، فَکَأَنَّمَا أَحْیَا النَّاسَ جَمِیعًا، گویی هفت میلیارد، همه بشریت را از مرگ نجات داده است. این از اهمیت جان انسان و زندگی از نظر قرآن. همین قرآن که این را میفرماید، همین قرآن، سئوال میکند چرا نمیجنگید؟ خیلی جالب است. میگوید چرا جهاد نمیکنید؟ همین قرآن. آیه 75 سوره نساء: وَمَا لَکُمْ لَا تُقَاتِلُونَ فِی سَبِیلِ اللَّهِ، چه مرگتان شده که در راه خدا جهاد نمیکنید و مبارزه نمیکنید؟ وَالْمُسْتَضْعَفِینَ، و در راه مستضعفین، برای نجات مستضعفین، ضعیف نگه داشته شدهها، تحقیر شدهها، سرکوب شدهها، ستمدیدگان، مِنَ الرِّجَالِ وَالنِّسَاءِ وَالْوِلْدَانِ، مردان و زنان و کودکانی که در عالم تحت ستم هستند، الَّذِینَ یَقُولُونَ رَبَّنَا أَخْرِجْنَا مِنْ هَذِهِ الْقَرْیَةِ الظَّالِمِ أَهْلُهَا، آنهایی که فریاد میزنند و از خدا کمک میخواهند، کسی به دادشان نمیرسد، مدام از خدا میخواهند که ای خدا! ما را از این سرزمینی که ستمگران بر آن حکومت میکنند، رها کن، وَاجْعَلْ لَنَا مِنْ لَدُنْکَ وَلِیًّا وَاجْعَلْ لَنَا مِنْ لَدُنْکَ نَصِیرًا، و از سوی خودت برای ما ولی و نصیر قرار بده، کسانی که به ما کمک کنند. قرآن میفرماید چرا ملتهایی که نسلها و جوامعی که از شما کمک میخواهند، داد میزنند و تحت ستم هستند، چرا ایستادهاید و فقط نگاه میکنید؟ اصلاً یکی از آیاتی که صدور انقلاب را واجب میکند، همین آیه است. ما لَکُم، خداوند دارد توبیخ میکند. خب شما از یک طرف دارید میگویید کشتن یک نفر کشتن همه بشریت است از یک طرف میگویید چرا نمیجنگید؟ شما را چه شده است که در راه خدا و مستضعفین نمیجنگید؟ جوامعی که داد میزنند که یک کسی به ما کمک کند. ایستادهاید همینطور گوش میکنید و میگویید به ما مربوط نیست، شما آن طرف مرزید، ما پاسپورت نداریم که بیاییم به شما کمک کنیم، به ما ویزا نمیدهند. من یادم هست در خیبر یکی از بچهها پشتش نوشته بود که انقلاب اسلامی پشت مرزها منتظر ویزا نمیماند. بچهها پشت لباسهایشان یک چیزهایی مینوشتند، آیه، حدیث، شهادت، بعضی هم شوخی مینوشتند مثلاً ورود هرگونه ترکش ممنوع، بچهها انواع و اقسام چیزها را روی لباسهایشان مینوشتند. یکی نوشته بود که انقلاب اسلامی پشت مرزها منتظر ویزا نمیماند. این، لبیک گفتن به همین آیه است. رهایی زنان و کودکان و ملتهایی که تحت ستم هستند و کمک میخواهند. اینهایی که دارم میگویم جهادشناسی است، فرهنگ جهاد. در جهاد، مبارزه میکنیم اما فحش نمیدهیم. فرمودند با دشمن درگیر شوید اما فحش ندهید. وَ لا تَسُبُّوا الَّذِینَ یَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللّه، با مشرکین بجنگید، اما به خدایانشان فحش ندهید، خدایان آنها دروغ است اما حتی به بتهای آنها فحش ندهید. فَیَسُبُّوا اللّهَ عَدْواً بِغَیْرِ عِلْمٍ، آنها هم متقابلاً به خدای شما فحش خواهند داد، باب فحاشی و اهانت را باز نکنید.
هشتگهای موضوعی